|
دفتر یادداشت اصولا خط خطی کردن رو دوست دارم
|
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 10:25 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
دود سیگار را فوت می کنم توی صورت آینه و بعد با اضطراب و ناراحتی نگاهش می کنم. دود سیگار قل می خورد... می لغزد... محو می شود و تمام.... آینه را نگاه می کنم، باز هم تو هستی. حتی اگر آینه را بشکنم بیشتر هم می شوی. ... اینقدر توی چشم هام زل نزن. تمامش کن. چقدر گریه کنم ؟ چقدر چشم هام را بشویم؟ لعنتی چرا عکست مانده وسط مردمک هایم و از توی آینه زل می زند به من! لعنتی هیچ دردی و هیچ دودی آزارت نمی دهد... از وقتی که تو مانده ای اینجا وسط مردمک هایم، هر کس مرا می بیند عاشقم می شود و من بیشتر درد می کشم. لعنتی همه عاشقت می شوند، لعنتی، لعنتی، لعنت بر تو! موضوعات مرتبط: هذیان [ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 22:45 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
آخرین پستم را حذف کردم. شاید هم دیگر ننویسم....
[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 0:27 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
بگذار همه آفتابگردان ها از تو روی برگردانند.... چه اهمیت دارد وقتی که تو ماه منی! موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 23:11 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
نمیدانم کی بود. کجا بود. چه شد که من گم شدم. دست هایم رها شد و مدام دارم سر میخورم در فضایی که مه دارد و باران و ابر وتنهایی. نمیدانم چه شد که مثل ابرها شدم من کویر بودم... حالا ابرم و سرشار از نباریدن. سرشار از تردید و پرم از بغضهای فروخوردهای که باریدن را فراموش کرده اند. نمیدانم از کجا آغاز شد خستگی ابدی من. نمیدانم ازل بود یا کمی بعدترش که تنهایی شد بزرگترین همدم قبلم. و آن قدر بزرگ شد که جایی نماند برای تو، جایی نماند برای من... اصلا تو که هستی؟ که بودی؟ وجود داشتی یا نه؟ اصلا من که هستم؟ هر چه هست تنهایی عظیمی است که پیوند مرا با تمام گذشتهها، با تمام آیندهها، با دیروزها و فرداها قطع کرده است.... من در تنهایی میپوسم، در تنهایی عاشق میشوم و نمیدانم به چه عشق می ورزم. این من هستم. همان کسی که شبی خودش را گم کرد و صبح که بیدار شد دیگر نبود. دیگر هیچ نبود جز سایه ای که آرام آرام تمام جهان را گرفت. ابرها آمدند. مه غلیظ و غلیظ تر شد و آسمان آنقدر بعضش را نگه داشت و نبارید تا گلها، زمین، من، درختان و پرندگان همه در محور این تنهایی وهم آلود اسیر شدیم و پنداشتیم که عاشقیم.... ما اسیران همیشه میپنداریم که عاشقیم. بعدترها عشق هم از یادم رفت. تنهایی ماند وتنهایی و تنهایی و آنقدر بزرگ شد که من هم تمام شدم.
موضوعات مرتبط: یادداشت [ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 1:2 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
باز هم آدمها.... باز هم آدم ها.... می دانید
عشق تنها حسی است که گاه ما را به نفرت می کشاند و گاه به اوج پرستش. می دانید کشف
کرده ام من عاشق آدم ها هستم کوچکترین غمشان مرا می شکند و چه شب ها که به خاطر
کودکان فقیری که می بینم به خاطر دخترانی که در خود گم شده اند و دیگر پیدا نشده
اند گریسته ام حالا اعتراف می کنم که عاشقم عاشق عاشق تک تک آدم ها وقتی که عشق می
ورزی طالب عشقی متقابل می شوی پیدایش نمی کنی می شکنی اما دوباره عاشق می شوی
دوباره عشق با توست مثل من که بدی آدم ها زود از یادم می رود و ناخواسته مهربان
نگاهشان می کنم اصلا اعتراف می کنم! من عاشق آدم ها هستم...
عاشق همه شان فقط حیف که نه آنها این حس مرا می فهمند و نه من می توانم بیانش
کنم.... من گنگ خوب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش آدم ها خوبند هر قدر هم که بد باشند... نمی
دونم شاید اگر ادعای عشق دارم باید صبوری بیاموزم... صبر و صبر و صبر...! [ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 22:44 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
با هم فرق خاصی ندارید... یکیتان مالبرو و دیگری مدکس، ان یکی هم وینیستون، ... مور، .... تا برسد به همین بهمن خودمان ... مهم این است که واقعا همه تان از همین جنس هستید... محصول شرکت دخانیاتی که نمیدانم فرشتهها کی علمش کردهاند! روزی با شعله یک کبریت آغاز میشوید و با پکهای پیاپی من به پایان میرسید... آغاز میشوید ریههایم پر از دود میشود... وقتی که چشمهایم میسوزد رو به پایان هستید. زود به خط پایان میرسید، آنقدر زود که حتی فرصت نمیکنم مرثیهای، پیامی، یا حتی کلامی درباره تان بگویم....! ............................ حالا هی بگین چرا به روز نمیشی! دلیلش همین که می بینین! خیلی تلخ شدم... انقدر که اگر ساکت بمونم بهتره! موضوعات مرتبط: هذیان [ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 17:48 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
قول قول قول
مرا با خودت ببر دیگر به سیب هایت دست نمی زنم!
موضوعات مرتبط: آدم و حوا [ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 10:31 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
من زیباترین تجربه دنیا را دارم... تجربه ای که شک ندارم هیچ یک از شما تا به حال نتوانسته اید داشته باشید. تجربه دیدن یک «کابوس- رویا»... یعنی کابوس تلخی که می رسد به یک رویای بزرگ.... و شیرین... چند سال پیش، خواب دیدم که زندگی ام خیلی سخت شده و در اوج ناامیدی ام . ناگهان برایم مسیجی می آید که نوشته «من خدا هستم، فقط صبور باش»! خیلی عجیب بود، و عجیب ترآنکه از فردایش بلایی نبود که بر سرم نیاید، چیزی نبود که از دست ندهم. خیلی سخت بود. چند سال آزار و اذیت از آدم هایی که هیچ آزاری برایشان نداشته ای... کم نیست ... همه را به امید پیامی که خدا فرستاده بود تحمل کردم و دوام آوردم، قرآن خواندم و سکوت کردم... گاهی کم آوردم و دوباره ایستادم و ادامه دادم... تا رسیدم به اینجا. همین جایی که هستم. بعد از عید بود که احساس خوشبختی عجیبی داشتم. آرام بودم. از تلاطم ها عبور کرده بودم.... حس خوبی داشتم... تا اینکه.... صمیمی ترین دوستانم تک تک کارهایم را از من گرفتند و در دلشان به من خندیدند. اما چهره ام را با دلهره نگاه کردند که مبادا در جمع چیزی بهشان بگویم که نباید..... باز هم همان رویای چند سال پیش تکرار شد.... او مسیج فرستاد و من باز هم تصمیم به سکوت گرفتم. آقای محمدی حرف قشنگی زد گفت: شاید خدا دلش می خواهد مظلومیت مرا ببیند. من هم خندیدم و گفتم: حق دارد تا به حال مظلوم نبوده ام، دلش می خواهد یک بار بایستد و حقم را بگیرد... حالا من برای یک بار احساس مظلومیت دارم.... حالا برای یک بار می خواهم بگذارم او از حقم دفاع کند.... و سکوت می کنم در برابر دوستانی که می دانستند به کارم نیاز داشتم.... خیلی ها می گویند همه چیز یک خواب بوده و حالا من باید منطقی باشم و فراموشش کنم و... اما چه کنم با دلم که می گوید فقط صبور باشم! نمی دانم کاش آدم ها بزرگ تر بودند، اما در هرصورت راستش بدم آمده از این رسانه های نارسانا، شاید دیگر هیچ وقت به مطبوعات برنگردم... بگذار راحت باشند با داشتن اسم فلان مجله و روزنامه در کنارشان.... بگذار در نبود آدم های قدرتمند خوش بگذرانند... بگذار... و بگذر میگذارم و می گذرم... موضوعات مرتبط: یادداشت [ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 23:29 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سهراب سپهري
[ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 ] [ 22:46 ] [ زینب مرتضایی فرد ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |